خدا
اگر به جای گفتن:
دیوار موش دارد و موش گوش دارد، بگوییم:
“فرشته ها در حال نوشتن هستند…”
نسلی از ما متولد خواهد شد که به جای مراقبت مردم، “مراقبت خدا” را در نظر دارد!
قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم:
*بچه را ول کردی به امان خدا !
*ماشین را ول کردی به امان خدا !
*خانه را ول کردی به امان خدا !
و اینطور شد که “امانِ خدا” شد: مظهر ناامنی!
ایکاش میدانستیم امن ترین جای عالم، امانِ خداست
سکوت
می گویند در اوایل انقلاب فرانسه،سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند
آن ها عبارت بودند از روحانی ، وکیل دادگستری و فیزیک دان
در هنگامه ی اعدام ، روحانی پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند ،و از او سؤال شد :
حرف آخرت چیه ؟
گفت : خدا …خدا…خدا…او مرا نجات خواهد داد!
وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد. مردم تعجب کردند، و فریاد زدند: آزادش کنید!،خدا حرفش را زده!
و به این ترتیب نجات یافت .
نوبت به وکیل دادگستری رسید ، از او سؤال شد:
آخرین حرفی که می خواهی بگی، چیست؟
گفت : من مثل روحانی خدا را نمی شناسم، ولی درباره عدالت بیشتر می دانم ، عدالت …عدالت …عدالت…
گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد! مردم متعجب ، گفتند :
آزادش کنید ، عدالت حرف خودش را زده!
وکیل هم آزاد شد.
آخر کار نوبت فیزیک دان رسید ، سؤال شد : آخرین حرفت را بزن !
گفت :من نه روحانیم که خدا را بشناسم و نه وکیلم که عدالت را بدانم ، اما من می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود
با نگاه دریافتند و گره را باز کردند، تیغ بُرّان برگردن فیزیک دان فرود آمده و آن را از تن جدا کرد.
گفته اند : لازم است گاهی دهانت را بسته نگاه داری، هر چند حقیقت را بدانی !
نتیجه:
چه فرجام تلخی دارند آنان که به «گره ها»
اشاره می کنند!