گرگ...
گفت دانایی که گرگی خیره سر/
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری است پیکاری سترگ/
روز و شب مابین هر انسان و گرگ
زور بازو چارۀ این گرگ نیست/
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش/
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
ای بسا زور آفرین مرد دلیر/
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را دراندازد به خاک/
رفته رفته میشود انسان پاک
وانکه از گرگش خورد هر دم شکست/
گرچه انسان مینماید گرگ هست
وانکه با گرگش مدارا میکند/
خلق و خوی گرگ پیدا میکند
در جوانی جان گرگت را بگیر/
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری گرچه باشی همچو شیر/
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را میدرند/
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند/
گرگ ها فرمانروایی میکنند
وان ستمکاران که با هم محرمند/
گرگ هاشان آشنایان همند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب/
با که باید گفت این حال عجیب
زنده یاد
(فریدون مشیری)
مادر و پدر...
بچه که بودم
شب ها خواب نداشتم
چندبار به اتاق پدر مادرم سر می زدم
بالای سرشان می ایستادم
چشم هایم را می دوختم به سینه شان
ببینم بالا و پایین می رود!؟
خیالم که راحت میشد می خوابیدم
امان از آن شب های زمستان که پتویشان ضخیم بود
کارم سخت می شد
در را باز و بسته می کردم
اگر کار ساز نبود
طوری از کنارشان رد می شدم که ضربه ای بهشان بزنم که طبیعی جلوه کند و تکانی بخورند
حتی یکبار پای مادرم را لگد کردم
کتکش را هم خوردم
اما می ارزید
آن شب را با خیال راحت خوابیدم
آنقدر دوستشان داشتم
که ترس از دست دادنشان شب و روز را از من گرفته بود
بزرگتر که شدم درس خواندمو مشغله هام زیاد شد
اما هنوزم شب ها به بالینشان می روم
با همان روش قدیمی
هنوزهم زمستان ها کمی سخت تر است
(من فقط عاشق پدر و مادرم هستم)